محمد بن حسين البيهقي

692

تاريخ بيهقى ( فارسي )

خيلها كه از ايشان او را جز دردسر و مال بافراط 1 دادن نبود ازين نواحى برافتادند و وى از ايشان برست ، و بدانچه بوسهل اسماعيل برين رعيّت كرد از ستمهاى گوناگون قدر با كاليجار بدانند . و اين همه سهل است ، زندگانى خداوند دراز باد ، كه به اندك توجّهى راست شود 2 ، كه با كاليجار مردى خردمند است و بنده‌يى راست ، بيك نامه و رسول بحدّ بندگى بازآيد ، اميد دارند بندگان بفضل ايزد ، عزّ و جلّ ، كه در خراسان بدين غيبت خللى نيفتد . امير گفت : « همچنين است . » و من بازگشتم . و هم بنگذاشتند كه با كاليجار را پس از چندين نفرت بدست بازآورده آمدى 3 و گفتند كه اينجا عامل 4 و شحنه 5 بايد گماشت ، و آن مقدار ندانستند كه چون حشمت رايت عالى از آن ديار دور شد ، با كاليجار بازآيد و رعيّتى درد زده و ستم رسيده 6 با او يار شوند و عامل و شحنه را ناچار به ضرورت باز بايد گشت و به تمامى آب 7 ريخته شود . بو الحسن عبد الجليل را ، رحمة اللّه عليه ، به صاحب ديوانى و كدخدايى لشكر با فوجى قوى لشكر نامزد كردند 8 تا چون رايت عالى سوى نشابور بازگردد ، آنجا بباشد . چون كار برين جمله قرار گرفت ، الطّامة الكبرى 9 آن بود كه نماز ديگر آن روز كه امير به گرگان رسيد و شادمانه شده بود بحديث خوارزم و برافتادن هارون مخذول ، و جاى آن بود كه سخت بزرگ آفتى زايل شد ، نشاط شراب كرد و همه‌شب بخورد ، و بر رسم پدر ديگر روز بار نبود ، همه قوم از درگاه بازگشتند . و هر چند هوا گرم بود ، عزيمت بر آن قرار داده آمد كه دو هفته به گرگان مقام باشد . و خواجه بونصر پس از نماز پيشين مرا بخواند و بنان خوردن مشغول شديم ، دو سوار از آن بو الفضل سورى 10 در رسيد دواسبه 11 از آن ديو سواران 12 فراوى 13 ، پيش آمدند و خدمت كردند 14 . بونصر گفت ايشان را : چه خبر است ؟ گفتند : از نشابور به دو و نيم روز آمده‌ايم و همه راه اسب آسوده 15 گرفته و به مناقله 16 تيز رفته ، چنان كه نه بروز آسايش بوده است و نه بشب مگر آن مقدار كه چيزى خورديم ، كه صاحب ديوان فرمان چنين داد ؛ و ندانيم كه تا حال و سبب چيست . خواجه دست از نان بكشيد و